تبلیغات
❤مجموعه اول بسته های آموزشی در کشور❤ - حکم حامله کردن دختر توسط پسر بچه
كسى كه مى باید وصیت شخصى را انجام دهد 

 مردى به شخصى وصیت كرد و هزار دینار به او سپرد كه پس از مرگش از هر چه از آن دوست دارد برایش تصدق كرده بقیه را براى خودش بردارد و مرد صد دینار از آن را صدقه داد و نهصد دینار را جهت خودش گذاشت. ورثه اعتراض نمودند و حاضر شدند تا پانصد دینار آن را صدقه بدهد، مرد نپذیرفت و ناچار قضاوت دعوایشان به على "ع" رسید. على "ع" به مرد گفت خواسته ى وراث را قبول بكن و چون مرد سرپیچیده جواب داد طبق وصیت عمل كرده ام. على "ع" فرمود اكنون باید نهصد دینار تصدق داده صد دینار جهت خود بردارى كه وصیت كننده گفته است هر چه دوست دارى برایم خرج بكن و تو نهصد دینار را دوست مى داشتى.  دخترى كه بكارت دخترى را برداشت  دخترى در حمام با انگشت بكارت دخترى دیگر را گرفت و حضرت فرمود دختر مزاحم را هم حد زده هم مهر دختر بكارت زدوده را از او دریافت بكنند.  حكم پرداخت فدیه به اسرا  حضرت درباره ى فدیه ى كشته شدگان جنگ به بازماندگانشان چنین رفتار مى نمود. آنهایى را كه از جلو تیر یا زخم خورده بودند چیزى مى داد و آنها كه از پشت جراحت یافته بودند نمى داد و مى فرمود اینان در راه فرار كشته شده اند نه در طریق جهاد.  فروختن یكدگر  دو تاجر حیله اى اندیشیده هر یك دیگرى را به نام غلام فروخته شهر به شهر مى گریختند و چون گرفتار شدند حضرت فرمود درباره ى این دو حكم دزد را باید اجرا نمود كه هم دزد نفس خود و هم دزد مال مردم بوده اند.

  حامله كردن دختر باكره 
 زنى در حالى كه از جماع با شوهرش فارغ مى شود با دختر باكره اى نیز مساحقه مى كند آلودگى بدنش به دختر رسیده وى باردار مى شود. شكایت به على علیه السلام مى رسد. حضرت دستور مى دهد زن مهر دختر را بپردازد چه زاییدن دختر منوط به پاره شدن بكارتش مى گردد و چون بار بنهد بچه را به شوهر زن بدهند كه از آب او منعقد شده است.  حكم كسانى كه در نزاع مستى كشته شدند  چهار نفر خمر خورده نزاع كردند كه دو نفر از آنان مجروح و دو نفر كشته شدند . صاحبان كشته شدگان پول خون مقتولین را از دو نفر باقى مانده مطالبه نمودند. على علیه السلام حكم كرد كه دیه ى خون آنها را باید كسان هر چهار نفر بپردازند چه شاید آن دو به دست یكدگر كشته شده باشند و سپس خرج معالجه ى دو تن زنده مانده از پول خون كشته شدگان پرداخت بشود.  حكم غرق  شش بچه شنا مى كردند كه یكى از آنها در آب خفه شد و دو نفرشان گفتند آن سه نفر او را غرق كردند و سه نفرشان شهادت دادند كه آن دو او را غرقه نمودند و حضرت حكم داد تا پول خون پسر پنج قسمت شده دو قسمت را اولیاى دو بچه و سه قسمت را كسان سه بچه بدهند.  مردى كه از سفر بازنگشت  جوانى به حضرت على علیه السلام رسیده شكایت كرد كه پدرش با چند تن به سفر رفت و برنگشت و چون از همراهانش پرسیدم گفتند مرد و چون سراغ اموالش را گرفتیم، گفتند چیزى نداشت، در حالى كه پدرم مال فراوان با خود داشت و ایشان را به نزد شریح قاضى بردم و او ایشان را با قید قسم آزاد گردانید.  على "ع" فرمان داد تا همسفران پدر جوان را حاضر ساخته گفت شما چنان گمان مى برید كه من احوال شما نمى دانم و مامورانى چند طلبیده هر یك را به دست دو تن سپرده تا دور از هم نگهدارى كنند و یكى از ایشان را به پیش خوانده همان سخنى كه به حالشان آگاه مى باشد را بر زبان آورد و به حاضران گفت هر وقت من تكبیر گفتم شما نیز تكبیر بگویید و از وى شروع به استنطاق نمود.  اول این كه چه وقت با هم حركت كردید و از كجاها گذشته به كجاها فرود آمدید و چه خریده و چه فروختید و متوفى در كجا مرد و كجا دفن شد و كه او را شست و چه كس غسل و كفن كرد و بر او چه كس نماز گزارد و چون از مرد جواب گرفته همه را بنوشت تكبیرى بلند بر زبان آورد كه حضار نیز زبان به تكبیر گشودند و همین شد كه صداى تكبیر دیگر متهمان را در شك انداخت كه این نبوده مگر رفیقشان به جرم خود اعتراف كرده مشاركت ما نیز در عمل فاش ساخته است و بر همین قرار چندان كه او را برده نفر دوم را آوردند به جزع درآمد كه یا على من میل كشتن او را نداشتم و فلان و فلان به ترغیب این كار برآمدند تا حقیقت عریان شده روشن شد كه همگى مشاركت در قتل داشته مال مقتول را نیز سهم كرده اند و فرمود تا تمام مال متوفى را از آنها باز ستانده به ورثه اش بدهند، علاوه بر پول خون او كه به تساوى گرفته تسلیم بكنند.  بنده اى كه بدون اجازه صاحب ازدواج كرده بود  كسى شكایت نزد على علیه السلام برد كه غلام او بى اذن او زن گرفته است. على "ع" فرمود به او بگو تا زوجه ى خود را طلاق بدهد. مرد به غلام گفت اى نافرمان عیال خود را طلاق بده. پس على "ع" رو به غلام كرده گفت مولاى تو به همسر بودن زن تو اقرار كرد و اینك به اختیار خود توست تا زن خود را نگاهداشته یا طلاق بدهى.  لواط كننده اى كه رها شد  مردى لواط كرد و على "ع" فرمود میان سه مجازات، از دیوار بر سرت خراب كردن و گردن زدن و در آتش انداختن یكى را اختیار كن. مرد پرسید كدام یك از سه مجازات سخت تر است؟ على "ع" فرمود در آتش سوختن اشد مجازات مى باشد. مرد اجازه خواست تا قبل از آن دو ركعت نماز بگذارد و چون از نماز فارغ شد دست به دعا برداشت گفت خدایا من معصیتى كردم و به درگاه تو، توبه نمودم و از خلیفه ات خواستم تا اشد مجازات را، تا از آتش غضب تو در آن جهان ایمن باشم درباره ام اجرا كند و او هم حكم سوختنم فرمود و بر آن نیز راضى ام كه كفاره ى گناهم باشد، كه حضرت گریسته حاضران نیز بگریستند و على "ع" فرمود برخیز كه تو آمرزیده اى. مرد گفت یا على حكم خدا را معطل مى كنى؟ على "ع" فرمود تو گناهى كردى و توبه نمودى و خدا توبه كنندگان را عفو مى فرماید و بر امام است كه بر خداى خویش تاسى بكند.  زنى كه زنا داده مى خواست پاك بشود  زنى نزد على علیه السلام آمده عرض كرد یا على تو طاهرى و مرا نیز تطهیر بنما. حضرت پرسید از چه چیز ترا پاك بكنم. جواب داد از عمل زنایى كه مرتكب شده ام. حضرت پرسید شوهر دارى یا بى شوهرى؟ جواب داد با شوهرم. پرسید هنگام زنا شوهر داشتى یا بى شوهر مى بودى؟ پاسخ داد شوهر داشتم، سوال كرد شوهرت حاضر بود یا غایب در شهر بود یا در سفر؟ جواب داد حاضر بود و در سفر نبود. پرسید حامله اى یا فارغى؟ جواب داد حامله ام. على "ع" فرمود برو حمل خود را بگذار آنگاه بیا. و چون زن باز مى گردید فرمود خداوندا این زن یك بار اقرار به گناه نمود.  زن رفته پس از چندى مجددا به خدمت حضرت بازگشته گفت یا على مرا با جارى ساختن حد خدا درباره ام تطهیر نما. على "ع" پرسید از چه چیز ترا پاك بكنم؟ زن جواب داد از زنایى كه مرتكب شده ام. حضرت تجاهل فرموده پرسید: شوهر داشتى زنا دادى یا بى شوهر بودى؟ زن جواب داد بى شوهر بودم و دو مرتبه حضرت همان سوالات نخستین را یكان یكان تجدید نموده تا به آنجا كه فرمود اینك طفل تو شیر و پرستار مى خواهد و چون پسر است برو دو سال تمام فرزند خود را شیر بده آنگاه بیا.  زن رفته پس از دو سال و در حالى كه تكه نانى در دست بچه اش بود به حضور على " ع" رسید گفت یا على طفل خود را دو سال تمام شیر داده ام و اینك آمده ام تا حد خدا را درباره ام انجام بدهى. حضرتش چنان كه زن را نمى شناسد پرسید: حد چه خطا درباره ات انجام بدهم؟ كه مجددا همان جواب دو نوبت پیش و همان مذاكرات رد و بدل گردید و آخر كه على "ع" فرمود اینك طفل تو صغیر است و احتیاج به نگاهدارى و حضانت دارد، برو تا كسى را جهت مواظبتش نیافته اى از او پرستارى نما و به او بخوران و بنوشان و از افتادن و از آب و آتش حفاظتش بكن.  زن از حضور على كناره گرفته همچنان كه بر پریشانى خویش كه چگونه كار عقوبت او همچنان به تاخیر مى افتد مى گریست مردى به او رسید و از سبب گریه اش پرسید و زن جواب داد مكرر خدمت حضرت على "ع" رسیده ام تا مرا حد زنا زده پاكیزه نموده آتش دوزخ را از من دور بكند نپذیرفته. هر بار مرا به عذرى امر به مراجعت فرموده است و این مرتبه كه گفته تا وقتى براى فرزندت كسى را كه مواظبتش كند نیافته اى نیا و این گریه را از بخت بد خویش مى كنم. مرد گفت من كفالت فرزند ترا قبول مى كنم و با هم به حكم گاه على "ع" آمدند.  على "ع" پرسید كیستید و چیستید و براى چه كارى آمده اید؟ و زن باز از ابتدا همراه سوال و جواب على "ع" به توضیح شرح ماوقع و درخواست اجراى حد درباره ى خود برآمد و در آخر گفت و این مرد نیز قبول بزرگ كردن و مواظبت فرزند من مى كند. حضرت از مرد بپرسید آیا به طور شایسته از طفل زن نگاهدارى كرده یا نمى كند؟ و مرد چون مراقبت كودك را جدى نگریست جواب داد من از این كار قصدم به اجرا درآمدن حكم خدا بود و دیگر از وقتى كه زن جهت پاكیزه شدن خود سعى مى نمود نه آن كه خود را به تعب افكنم.  حضرت در حالى كه گونه هایش از غضب به رنگ خون شده بود فرمود تو باعث شدى كه این زن در اقدام خود دلیر شده براى مرتبه ى چهارم با زبان خود اقرار بكند و واجب نماید تا حكم خدا درباره اش اجرا بشود، كه دیگر از آن عدول نتوان نمود و بر توست كه همچنان كه پذیرفته اى هر چند با ذلت و مرارت باشد فرزند زن را حضانت بكنى كه مرد گفت یا على اینك كه چنین است و شما را بى رغبت مى نگرم من نیز تعهد خود باز گرفتم كه على "ع" فرمود این براى قبل از این زمان بود كه زن براى بار چهارم اقرار ننموده بود و فرزند را از زن گرفته به مرد سپرد و زن را گفت براى اجراى حكم آماده بشود و مردم را در مسجد خوانده فرمود فردا حكمى از احكام خدا بیرون شهر كوفه اجرا خواهد شد و بر شماست كه حاضر بشوید. و افزود اما شرط آمدنتان به محل كه زنى در آنجا باید سنگسار بشود آن است كه باید طورى از خانه هایتان خارج بشوید كه شناخته نشوید، به اینگونه كه هر یك سر و روى خود را با چیزى پوشیده فقط چشمهایتان دیدار بكند و سنگهایتان را كه براى زدن مى آورید در آستین هایتان پنهان بدارید و چون وقت موعود رسید و مردم به صورت مذكور فراهم آمدند دستور داد تا گودالى كنده زن را تا كمر در گودال نمود و خود بر بلندى شده فریاد بر آورد كه ایها الناس این زن چهار بار به گناه خود اعتراف نمود و لازم كرد تا حد الهى را درباره اش به عمل بیاورم. اما خداوند تبارك از پیامبرش محمد پیمان گرفت و پیغمبرش از من عهد گرفت كه مردم را در این باره آگاه بكنیم به آن كه كسى مى تواند اجراى حد بكند كه بر خود او حدى واجب نشده باشد. پس هر كس به مانند این زن بر او حدى نیست سنگى به طرف او رها بكند كه همه پشت به صحنه كرده باز گردیدند و كسى باقى نماند الا خود على علیه السلام و به روایتى حسن و حسین "ع" كه سنگ انداختند. پس از آن امیرمومنان در موعظه اى مردم را فرمود هر كس چنین عمل ناشایستى از او سر زند سزاست كه میان خود و خداى خود توبه بكند و این افضل است از آن كه خود را بى آبرو ساخته رسواى خاص و عام گرداند.  شهودى كه مجازات شدند  چهار تن درباره ى كسى به زنا شهادت دادند و چون خود ایشان نیز متهم به زناكارى بودند حضرت فرمود هر پنج تن را حد زنا بزنند.  مجازات ارباب به جاى بنده  غلامى به دستور مولاى خود كسى را كشت و چون على "ع" واقف شد دستور داد تا خود مولا را مجازات كرده به قصاص مقتول بكشند.  نزاع سه مرد بر سر یك طفل  وقتى امیرالمومنین سفر یمن مى فرماید و سه مرد بر سر طفلى نزاع مى داشتند كه هر یك طفل را از آن خود مى دانستند و در زمان جاهلیت هر سه تن در طهرى واحد با مادر او همبستر شده بودند و قضاوت آن دیار از قضاوت درمانده شده بودند تا آن كه حكومت آن به على علیه السلام آوردند. على "ع" فرمود تا نام آن سه كس بر سه كاغذ نوشته جدا جدا پیچیده نزد طفل گذاردند و گفتند تا یكى را انتخاب كند و چون برداشت همان را پدر طفل دانستند كه چون خبر از آن به پیغمبر آوردند گفت شكر خدا را كه در میان ما اهل بیت كسى را گذارد كه سنت داود نبى را زنده مى سازد.  حكم شكسته شدن گردن  سه زن بودند كه به بازى یكى بر دوش دیگرى سوار شده سومین ایشان از آن دو نیشگون مى گرفت و از آن لعب كرده مى خندید كه آن كه سوار بود افتاده گردنش بشكست و مرافعه ى آن به حضرت على "ع" آوردند. حضرت دیه ى گردن او را سه قسمت كرده قسمتى را به عهده ى نیشگون گیرنده و قسمتى را به عهده ى مركوب یعنى آن كه زن را بر پشت گرفته بود و قسمى را به عهده ى خود گردن شكسته نهاد كه نباید مطالبه كند.  دو زن یكى آزاد و یكى بنده  دیوارى بر سر جماعتى خراب شده عده اى در زیر آن بماندند از جمله دو زن یكى آزاد و از اشراف و دیگرى بنده و زوجه ى بنده و دو شیرخواره از ایشان بماند كه كس ندانست كدام از بنده و كدام از آزاد مى باشد و این حكمیت را نیز به قرعه نهاده حكم فرمود.  گاوى كه خرى را كشت  وقتى گاوى با شاخ خود حمارى را بكشت كه صاحب خر بر صاحب گاو آویخته كار نزاع بالا گرفت تا قضاوت آن به حضرت رسول آوردند و حضرت مرافعه ى ایشان را به نزد ابوبكر فرستاد. ابوبكر گفت حیوانى حیوانى را كشته خسارتى بر كس نباشد و ایشان را روانه ى خانه ى على "ع" گردانید. على "ع" فرمود چنانچه گاو بر خر درآمده یعنى گاو به جایگاه خر رفته خسارت خر صاحب گاو را باشد و اگر خر به نزد گاو رفته چیزى بر او نمى باشد.  حد شراب خوار  كسى در خلافت ابوبكر شراب خورد و چون او را جلب كرده بیاوردند گفت من نمى دانستم خدا شراب خمر را حرام كرده است ابوبكر او را به نزد على "ع" فرستاد. فرمود او را در میان مهاجر و انصار گردانده بپرسند آیا كسى از ایشان او را از حرمت شراب خبر داده یا نداده است و هر آینه او را شنوانده باشند حد بزنند و اگر نگفته نشنوانیده اند توبه داده آزاد نمایند.  ساختمان مسجد  در ساحل یمن افراد آن مسجدى ساختند كه چون به پایان رسید از پاى درآمد و چند بار عمارت كرده همچنان فرو ریخته خراب شد. ناچار رو به مدینه آورده حل آن از على علیه السلام خواستند. على "ع" فرمود باشد كه در جاى نامطبوع مسجد قبور صلحایى باشد كه رفته بشكافید و اجساد را بیرون آورده كفن كرده در جاى پاكیزه دفن كنید و مسجد خود بنیان نمایید كه بر پا خواهد ماند و رفته كاویده چنان یافتند كه على "ع" فرموده بود.  خرید شتر  وقتى رسول خدا از عربى شترى خرید و وجه آن تسلیم نمود اما چندان كه خواست شتر را دریافت كند عرب از دادن شتر خوددارى كرده گفت شتر و پول هر دو از خود من است و محمد دروغ مى گوید و باید شاهد بیاورد. داورى به اصحاب برده شد. چند تن گفتند در این صورت اعرابى درست مى گوید و بر رسول خداست كه در دادن پول و معامله ى شتر شاهد بیاورد تا آخر كه مرافعه به پیش على "ع" آوردند. على "ع" چندان كه سخن هر دو شنید شمشیر كشیده گردن اعرابى را بزد و شتر را تسلیم پیغمبر نمود. پرسیدند سبب این كار چه بود فرمود ما پیغمبر خدا را نزول بر وحى و جبرئیل و بعثت و نبوت تصدیق كرده، آیین او مصدق دانستیم اینك در چهار صد درهم معامله او را تكذیب كنیم و هم این كه هر كس بر پیغمبر خدا دروغ ببندد قتلش واجب مى باشد و پیغمبر فرمود همین بود حكم خدا كه على "ع" بكار بست.  سوال از شهوت مرد و زن  چهل تن از زنان عرب از شهوت مرد سوال كردند جواب گرفتند كه از ده قسمت نه قسمت آن زن را و یكى مرد را باشد. گفتند پس چگونه است كه با این حساب دستور وارونه آمده به جاى آن كه زنان بتوانند شوهران فراوان اختیار كنند مردان مى توانند زنان متعدد بیاورند تا داستان به على "ع" آوردند دستور داد در ظرفى هر یك مقدارى آب ریخته بیاورند، چون آوردند فرمود تا هر یك آب خود از آن جدا كرده بردارد، گفتند این كار چگونه ممكن شود كه هر كس بتواند آن آب كه در شیشه كرده جدا نماید، فرمود پاسخ مسئله شما نیز بدین گونه مى باشد كه چنانچه مردان متعدد با زن همبستر شوند و زن حامله شود طفل را به كدام یك از ایشان تواند بست و از كجا خواهد شناخت كه طفل از آب كدامیك باشد.  رجم زن  زنى شوهردار با جوانى نرسیده همبستر گشت و چون دستگیر شدند قضات، حكم بر سنگسار او نمودند و چون به نزد على "ع" بردند فرمود بر زانى حد نیامده از آنجا كه جوانى نا بالغ مى باشد بلكه زن را باید رجم كنند.  معاف از حد  مردى كه زنش در سفر بود زنا كرد او را خواستند حد بزنند على "ع" فرمود او از حد معاف مى باشد چه زنش در سفر بوده بلكه زانیه را باید حد زد.  مجازات مرد زناكار  شش مرد زناكار را براى حكم مجازات آوردند كه قاضى گفت همه را سنگسار بكنند. على "ع" فرمود این درست نباشد. چون پرسید گفت اولى را گردن بزدند و دومین را سنگسار كردند و سومین را حد زناكار كه صد تازیانه بود زدند و چهارمین را نیم حد كه پنجاه تازیانه بود زدند و پنجمین را تعزیر كرده متنبه نمایند و ششمین را بى مجازات فرمود آزاد بكنند. و چون سبب پرسیدند كه همگان را یك گناه بوده چگونه مجازات به شش صورت آمد؟ فرمود نخستین اهل ذمه یعنى كافر بود كه بر ذمه ى اسلام درآمده بود و حق نداشت با زنى مسلمه زنا بكند و حكمش قتل بود و دومین محصن بود یعنى داراى همسر بود كه رجم شد و سومین محصن نبود حد بر او آمد و چهارمى بنده بود كه نصف حد بر او مى آمد و پنجمى نابالغ بود كه تنبیه شد و ششمین دیوانه بود كه بر دیوانه حرجى نمى باشد.  زنى كه فرزند خود را به فرزندى نمى شناخت  زنى را با جوانى حاضر ساختند كه جوان زن را مادر خود مى دانست و زن از مادرى او ابا مى نمود و مى گفت بر من افترا مى زند و اینك این چهار كه همراه منند برادرانم باشند و آنان كه با وى اند گواهان مى باشند. آن چهار مرد گفتند این پسرى است دروغگو كه بر خواهر ما افترا مى بندد و این چهل تن كه با ما آمده اند همه گواهان این امر باشند و خواهر ما هنوز مهر دوشیزگى داشته مردى به خود ندیده است و قاضى حكم داد تا پسر را به جرم افترا حد بزنند و جوان به جانب على "ع" كه حاضر بود فریاد برآورد یا على "ع" تو حكم كن در میان ما و قسم به ذات خدا كه این زن مادر من است و نه ماه مرا در شكم داشته دو سال شیر داده و اكنون از پذیرش من سرباز مى زند. على "ع" زن را فرمود ولى تو كیست؟ جواب داد این چهار برادرانم باشند.  پس رو به ایشان كرده گفت من وكیلم در میان خواهر تو با این پسر حكم بكنم؟ گفتند هر حكم كنى ما را مطاع مى باشد. على "ع" فرمود من كه على باشم خدا را شاهد مى گیرم كه خواهر شما را به چهارصد درهم با این جوان عقد بستم و قنبر غلام خود را گفت به خانه رفته چهار صد درهم حاضر نما و به زن گفت برخیز به خانه ى شوهر خود برو و به جوان گفت اینك زن توست دست او را گرفته به خانه ببر.  در این وقت زن به التهاب برآمد عرض كرد كه یا ابوالحسن من چگونه با فرزند خود همبستر شوم و به خدا قسم كه او راست مى گوید و از شكم من بیرون آمده. اما ماجرا بدین واقعه است كه مرا برادران به مردى شوهر دادند كه چون آبستن شده این طفل بزاییدم با او سر ناسازگارى گذاشته خویشى او را ننگ خود دانسته طفل را به او سپرده مرا نیز بر نفى او تكلیف نمودند و اینك آن طفل همین جوان است كه به نزد من آمده است و بر خواسته ى برادران مجبور به طرد او گردیدم و دست پسر خود گرفته به راه افتاد.  زناى زن آبستن  زنى باردار را به نزد قاضى آوردند كه زنا داده بود، قاضى امر كرد تا او را سنگسار بكنند، على "ع" حاضر بود فرمود آیا دانى كه طفل در بطن او زنده یا مرده مى باشد؟ جواب داد نمى دانم و تو بگو كه حكم آن چه مى باشد؟ على "ع" فرمود باید او را بگذارى تا بار خود به زمین بگذارد و جهت فرزندش پرستارى اختیار كنى و آن گاه حكم حد درباره اش اجرا نمایى كه رهایش كردند تا بار بنهد و به اجراى حكم نرسیده هنگام وضع حمل وداع جهان گفت.  طفل سیاه چرده  مردى زن خود را با طفلى كه سیاه چرده بود به نزد قاضى آورد و گفت من سفید و زن سفید این طفل از من نمى باشد، على "ع" حاضر شد و پرسید هرگز با زن خود در حیض همبستر نشدى؟ جواب داد شدم. فرمود از همان سیاه چرده برآمده است.  حلال شدن زن سه طلاقه  مردى بیامد كه یك بار در جاهلیت و دو بار در اسلام زن خود را طلاق گفتم و اینك توانم كه باز با او رجوع كنم؟ على "ع" فرمود آنچه در جاهلیت كردى در اسلام قابل قبول نمى باشد.  مدت حمل زنان  مردى زن خود بیاورد كه من بیش از شش ماه نیست كه از جنگ بیامده ام و زن من بزاییده و این طفل از من نمى باشد. قاضى حكم به مجازات زن داد و على "ع" او را گفت ناروا حكم كردى چه خداى در قرآن مى فرماید مدت حمل زنان و شیر دادن آنان سى ماه مى باشد كه تواند دو سال براى شیر و شش ماه جهت حمل چه چهل روز نطفه در رحم مى ماند تا علقه شود و پس از چهل روز مضعفه مى گردد و چهل روز صورت مى بیندد و بیست روز پذیراى روح مى شود كه این مدت شش ماه مى باشد.  قصاص با دو ضربت  جوانى را كه پسر كسى را كشته بود به دست پدرش دادند تا قصاص كند و مرد بنا به حكم با دو ضربت كه قاتل به پسر زده بود پسر را ضربت بزد و گمان كرد كه او مرده لاكن او هنوز نفس داشت و كسانش برده به مداوا پرداختند و بعد از شش ماه مداوا شده به راه افتاد. روزى پدر مقتول او را در بازار دیده گریبانش گرفته دو مرتبه به نزد قاضى آورد كه او نمرده باید قصاص بشود و قاضى نیز چنان حكم نمود. جوان فریاد به استغاثه برآورد على "ع" را به یارى طلبید. على "ع" قاضى را گفت تو یك قاتل را دوبار مى كشى؟ گفت نمى شاید؟ فرمود تو یك بار حكم قصاص درباره اش جارى كرده به دست صاحب خون سپردى و او قصاص خود به عمل آورد و دیگر بر او حكم قاتل نمى باشد. قاضى در حیرت ماند. پدر مقتول گفت و اما این پسر زنده شده خون پسر من به هدر بیامد و من باید قصاص خون او بازستانم. على "ع" فرمود پس لازم است آن دو ضربت شمشیر كه تو بر وى زدى او به تو برگرداند. آن گاه چنانكه خواهى او را به قصاص برسان تا خون فرزند برجا بماند. مرد گفت یا على "ع" این قصاص از مرگ شدیدتر مى باشد و من او را عفو كردم و على "ع" فرمود در آن خصوص كاغذى نوشته مبادله نمودند.  شرب خمر  مردى را به ارتكاب شرب خمر بیاوردند گفته شد تا او را حد بزنند. مرد گفت بر من حد نیاید چه از دین بیرون شده ام. قاضى گفت تا رهایش ساختند و چون خبر به على "ع" رسید فرمود بر او حد باشد و او را احضار نموده بگو تا از آن سخن كه گفته توبه بكند اگر توبه كرد او را هشتاد تازیانه حد شرابخوار بزن و اگر نكرد او را گردن بزن كه ملحد گشته حكم ملحد كشتن مى باشد. چون این خبر به مرد بردند آمده توبه كرد و حد شرابخوارش زدند.  فرزند چسبیده به هم  زنى دو فرزند به هم چسبیده بزاد یكى مرده یكى زنده عمر گفت با كارد مرده را از زنده جدا كنند. على "ع" فرمود دست بدار و بگوى تا مادر هر دو را داشته زنده را شیر بدهد و چون چنان كردند بعد از چند روز بدون زحمت بریده مرده از زنده جدا شده زنده به سلامت ماند.  تبرئه زنى كه به شهادت چند تن زنا داده بود  زنى را به حضور آوردند كه در بیابان زنا داده است و دستور رفت تا او را سنگسار بكنند و زن فریاد برآورد كه مرا گناهى نیست و على "ع" فرمود تا ماجرا را بپرسیدند. زن گفت مرا شترى بود كه با او آب حمل مى دادم و این مرد را شترى كه شیر مى داد. پس مرد مرا گفت تو شتر مرا آب ده و من ترا شیر مى دهم و چنین كردیم تا آب من تمام شد و چون از او شیر طلبیدم گفت اگر شیر خواهى باید مرا كامروا گردانى و من ابتدا نپذیرفتم اما چندان نماند كه از گرسنگى و تشنگى جان بسپارم ناگزیر این جرم بر خود خریده پذیرا گردیدم. على "ع" گفت این از ناچارى و درماندگى بوده فرمود تا رهایش ساختند.  ازدواج با مرد پیر  پیر فرتوتى زنى گرفت و چون با وى همبستر شد و با او درآمیخت جانش نیز با انزال بدر شد و زن نیز از وى حامله شد. آن مرد را نه پسر بود كه آن طفل را از پدر خود ندانستند، چون قاضى آن مرافعه به نزد على "ع" فرستاد على "ع" فرزندان مرد را گفت آیا دانید كه پدر شما در چه وقت این زن را عقد بست و با او همبستر شد؟ گفتند نمى دانیم. فرمود در این صورت چگونه حكم بر نفى این طفل بر برادرى خود مى كنید اما فرمود تا زن رفته روز دیگر فرزند خود همراه بیاورد و چون بیاورد دستور داد تا چند طفل هم سال او را نیز حاضر گردانیده به بازى بداشتند و چون سرگرم شدند یكان یكان را با نام صدا كرده بر خویش بخواند كه اطفال به چالاكى برخاسته به پیش شتافته الا آن كودك كه دست ها به زمین گذاشته با زحمت از جاى برخاست و على "ع" فرمود هم اینك یقین شد كه طفل برادر شما مى باشد چه طفلى چنین بى حال جز از نطفه ى مردى فرتوت نمى باشد و دستور داد تا میراث او به وى سپردند و آنان كه به زن نسبت زنا داده بودند حد بزدند.  طلب امانت  دو تن پولى به نزد زنى مالدار به امانت گذاردند و شرط كردند كه جهت دریافت آن هر دو به اتفاق بیایند و پس از چندى یكى از ایشان آمده با عذر مردن رفیق آن پول گرفته برفت و پس از روزى آن دیگرى آمده طلب امانت نمود و هر چه زن گفت رفیق تو برد نپذیرفت و مرافعه به على "ع" آمد و على "ع" فرمود پول تو نزد من است برو چنان كه شرط كرده اى رفیق خود حاضر ساز تا مسترد بدارم و آن مرد رفته دیگر برنگشت و على "ع" فرمود مى خواستند به این حیله پولى از زن بربایند.  قرار طلاق زن زاینده  دو مرد به نزد خلیفه آمده پرسیدند چگونه است قرار طلاق زن زاینده خلیفه بر عقب سر خود به مردى كه موهاى جلو سرش ریخته بود نگریست در آن حالت كه پاسخ از او سوال كند. او با انگشت اشاره كرد كه دو طهر یعنى پس از دو نوبت كه زن حایض شده از آن پاك بشود. یكى از آن دو مرد گفت تو امیر مومنانى جواب ما از دیگرى استفسار مى كنى خلیفه گفت و اما او على بن ابیطالب است كه از رسول خدا شنیدم كه فرمود ایمان على "ع" سنگین تر از وزن زمین و آسمان ها مى باشد.  دو نشانه زن  پیرى دختر باكره اى را تزویج نمود و دختر حامله شد و پیر گفت مرا قدرت نبود تا بكارت دختر زایل گردانم و باشد كه او از غیر حمل گرفته باشد و مرافعه به قاضى بردند و او حكم به مجازات زن بداد و على "ع" حاضر شده فرمود زنان را دو نشانه است یكى حیض و یكى بول كه دوشیزه به صورتى باریكتر و پران تر بول براند و از پیر پرسید آیا تو هیچ آب خود بر او ریختى؟ گفت ریختم. فرمود فرزند از آن توست كه زنان باشد تا بدون ازاله بكارت نیز حمل بگیرند و هر كس بر این زن تهمت زند موجب عقوبت گردد.  شوهر كنیزك  مردى با كنیزك خود همبستر شده از او فرزندى آورد و پس از آن از وى كناره گرفته او را به نكاح غلام زر خرید خود درآورد و پس از آن مرد و اموال او از جمله شوهر این كنیزك كه غلام صاحب او بود جزو میراث به فرزند او رسید و پس از چندى فرزند او نیز مرده زن مالك میراث فرزند خود از جمله صاحب شوهر خود شد و شوهر بنده ى او كه میانشان در بندگى و شوهرى مرافعه شده شكایت نزد خلیفه ى وقت بیاوردند. او از حكم دادن میانشان اظهار ناتوانى كرده به نزد على "ع" فرستاد و على "ع" از زن پرسید آیا پس از مرگ فرزند این مرد با تو همبستر شده باشد. جواب داد نشد. فرمود اگر شده بود او را به حكم آن كه بنده با مولاى خود نتواند همبستر شد مجازات مى كردم اگر خواهى او را به بندگى بدار و یا آزاد كرده با او نكاح نما و یا بفروش كه در این سه كار مخیر مى باشى.  كنیز با سواد  كنیزى كه سواد داشت و با نامه نوشتن سه قسمت از چهار قسمت بندگى خود را از صاحب خود خریده آزاد ساخته بود مرتكب زنا شد و خواستند او را حد بنده بزنند ، على "ع" فرمود چگونه او را خواهید حد بنده بزنید در حالى كه سه بخش از چهار بخش بندگى خود را خریده خویشتن را آزاد ساخته است. پس گفته شد سه قسمت او را به حساب آزاد و یك قسمت را به حساب بنده حد بزنند و باید دانست كه حد بنده نصف حد آزاد مى باشد.  مرد دو زنه  مردى دو زن داشت كه یكى را طلاق گفت و پس از چندى بمرد، زن مطلقه به شكایت به نزد خلیفه آمده گفت هنوز مدت عده ى من به سر نیامد و مرا از شوهر ارث مى باید و او را قضاوت آن اظهار عجز نموده به خدمت على "ع" فرستاد. على "ع" فرمود باید قسم یاد كنى كه از آن زمان كه مطلقه شده اى تا زمان مرگ شوهر سه طهر ندیده اى آنگاه مى توانى مطالبه ى ارث نمایى و زن از ذكر قسم خوددارى كرده همچنین كه ترك ادعاى میراث نمود.  حد افترا  مردى دختركى را كه جمالى دلارا داشت از جانب ترحم به خانه آورده به تربیت پرداخت. زن او در اندیشه شد مبادا شوهرش بر دختر رغبت همسرى پیدا نموده دل بر او بیاویزد و در این عقده روزى چند تن از زنان همسایه را خوانده گفت تا دختر را محكم نگاه داشته با انگشت بكارت او زایل گردانید و چون شوهر آمد گفت این دختر آبروى ما به باد داده به بیگانه همبستر شده بكارت ضایع ساخته است و همسایگان به شهادت بیاورد و در آخر مرافعه به پیش على علیه السلام بیامد. على "ع" یكى از زنان شهادت دهنده را حاضر ساخته شمشیر از غلاف كشیده در پیش نهاد و از زن به سوال و جواب برآمد و چون زن تایید زن همسایه نمود بر سر پا نشسته فرمود منم على بن ابیطالب و این نیز شمشیر من است و چنانچه دروغ گفته باشى با همین شمشیر ادبت كنم كه زن بر خود لرزیده گفت یا على "ع" دروغ گفتم و به شرح ماجرا برآمد. پس على "ع" دستور داد زن آن مرد را حد افترا زننده بزنند و مرد نیز او را طلاق گفته دختر را به زنى گرفت و گواهان را هر یك جریمه ى عقر كه مشاركت در جرم و شهادت دروغ كه چهار صد درهم است بكنند.  طفل دو سر  در عهد خلافت خود آن حضرت طفلى زاییده شد با دو سر و دو سینه. پرسیدند او را به چه حساب ارث برسد فرمود بگذارید تا به خواب رود پس او را بجنبانید اگر با یك سر و دو چشم و نیمى از بدن بیدار شد ارث دو كس برد و اگر با هر دو چشم و تمامى بدن جهید او را میراث یك تن باشد.  تخم مرغ مرده  یكى از خوارج به نزد على "ع" آمده پرسید من بر روى مرغ مرده اى پا نهادم و از آن بیضه اى بیرون افتاد آیا من بر خوردن آن تخم مجاز مى باشم. فرمود روا نباشد. عرض كرد اگر آن بیضه را من نگهدارى كنم تا جوجه بشود آیا خوردن آن جوجه بر من حلال باشد. فرمود حلال باشد و چون مرد سبب پرسید فرمود از آنجا كه تخم مرده اى بود كه از مرده برآمده بود و جوجه زنده اى ست كه از مرده برآمده.  كسى كه هم مى زایید و هم آبستن مى نمود  زنى به نزد شریح قاضى آمده گفت من آنچه مردان دارند و آنچه زنان دارند به تمام دارم و در این حالت در زمره ى زنان یا مردان باید بباشم؟ شریح گفت على "ع" فرمود اگر به آلت زن بول كند زن و اگر با آلت مردى بول كنى از مردى مى باشى. گفت با هر دو بول كنم و با هر دو به اتمام رسانم و افزود عجیب تر آن كه هم شوهر دارم كه از او حامله شده فرزندان آورده ام و هم كنیز خود را حامله ساخته از او فرزند مى دارم. شریح در شگفت شده دست ها بر هم زده حاضران نیز غرق تعجب گردیدند و ناچار از امیرالمومنین به استفسار برآمدند و على "ع" شوهر زن را احضار كرده چون صدق و كذب سخن زن پرسید و او تصدیق نمود فرمود تو از آن كس كه شیر را با صید شكار كند شجاع تر مى باشى كه با چنین زن به سر مى برى و آن گاه گفت رفته دنده هاى او را شماره كنند و شوهر زن گفت كه این كس را نه زن تواند نزدیك شد نه مرد كه بر هر دو نامحرم باشد. على "ع" مردى بنام ''دینار'' را كه خصیه شده بود دستور داد تا رفته شماره كند و او رفته بازگشته گفت طرف راست او را هشت دنده و چپ او را هفت دنده بود. فرمود او را لباس مردان پوشانیده نام مردانش نهادند.  دختر عربى و دختر عجمى  مردى دخترى از زنى عرب و دخترى از زنى عجم داشت و جوانى خواستار دختر عربى شد و او را كابین بسته نكاح نمود، اما هنگام زفاف مرد خیانت كرده دختر عجمى را به خانه ى او فرستاد. جوان اول با دختر زفاف كرده سپس شكایت به معاویه بیاورد. معاویه از حكم آن درمانده وى را به نزد على علیه السلام در كوفه فرستاد و على "ع" پدر دختر را فرمان داد تا دختر عربى را با همان جهیزیه كه مرد او را با آن كابین كرده به خانه جوان فرستد و پسر را گفت اولین را ترك كرده به خانه ى پدر فرستد و بماند تا عده ى خواهر او كه همسر اولش بود بسر آید و با دومین زفاف نماید و پدر زن را مجازات خیانت فرمود.  فرزند از آن تو باشد  مردى به نزد امیرالمومنین "ع" آمده عرض كرد زنى دارم كه در مجامعت او را عزل مى كنم. "انزال كردن در خارج از رحم زن" و در این صورت آبستن شده است. على "ع" فرمود آیا شده است وقتى كه بعد از جماع بى آنكه خود را شسته از آلودگى پاك ساخته باشى مجددا با او همبستر شده باشى؟ عرض كرد شده باشد. فرمود فرزند از آن تو باشد چه آلوده بودن آلت با منى اول خود همانند نطفه ى كامل مى باشد.  تطهیر لباس در هنگام نماز  از تطهیر لباس در هنگام نماز پرسیدند؟ فرمود از آن كه نمازگزار را هنگام نماز وجود و لباس و آنچه در اطراف اوست همه تسبیح گزار مى باشند.  دو نفر كه هر یك دیگرى را بنده خود مى دانست  دو كس به نزد امیرالمومنین آمدند كه هر كدام آن دیگرى را بنده ى خود و خود را مولاى او مى دانست. على "ع" فرمود بر دیوارى دو سوراخ به اندازه ى آن كه سرى را در آن توانى برد بوجود آوردند و هر یك را گفت سر در یكى از سوراخ ها برده از آن جانب بیرون آورند و سپس قنبر را فرمود تا شمشیر رسول خدا را حاضر نماید و چون بیاورد فریاد كشید بزن با آن گردن غلام را و آن كه غلام بود از ترس گردن خود به داخل كشید. پس او را تادیب كرده به دست مولایش سپرد و فرمود اگر بار دیگر نافرمانى كنى دستور دهم تا دستت قطع نمایند.  فاسق را كشت  مردى از انصار زنى را نكاح نمود و آن زن معشوقى داشت و چون شب زفاف رسید و مرد از نزد زن كنار گرفته از اطاق خارج شده مراجعت نمود مردى را بر بالاى شكم زن خود یافت و آن همان معشوق زن بود كه وى را در اطاق خود پنهان ساخته بود، پس مرد شمشیر كشیده فاسق را بكشت و زن به حمایت معشوق شوهر را بكشت. امیرالمومنین اول دیه ى مرد فاسق را از زن گرفته به وارثش سپرد و سپس به خون شوهر فرمان داد تا به قتلش برسانند.  تقسیم شتر  وقتى سه نفر را هفده شتر بود كه باید میان خود تقسیم مى كردند، یكى از آن سه نفر نصف از هفده شتر را حق داشت كه هفت شتر و نیم به او مى رسید و دومى را یك سوم كه پنج شتر و هفتاد و پنج از یك شتر مى شد و سومى یك نهم قسمت داشت كه باید یك و 88 مى گرفت و هم نمى خواستند كه شترى را جهت خرده هاى سهام كشته و هم نمى خواستند پولى به كسر و اضافه بها دریافت و پرداخت نمایند. مرافعه ى ایشان به منازعه كشید تا جدالشان به على علیه السلام رسید و على "ع" از ایشان پرسید آیا دوست نمى دارید كه من شترى به شتران شما از خود اضافه كنم و آن گاه قسمت نمایید؟ گفتند چگونه نخواهیم در حالى كه به مال ما افزون مى شود. پس على "ع" فرمود شترى از بیت المال به شتران اضافه كردند و آنگاه نصف سهم را نه شتر داد كه نیم شتر اضافه دریافت نمود و دومى را شش شتر داد كه او نیز 25 درصد اضافه گرفت و سومى را دو شتر داد كه 18 درصد باز افزون گرفت و مجموع همان 17 شتر برآمد و در آخر شتر بیت المال را نیز به محل خویش فرستاد.  دو زن كه هر دو یك طفل را از آن خود مى دانستند  دو زن خدمت امیرمومنان رسیدند كه بر سر طفلى كه هر یك از آنها طفل را از آن خود مى دانست دعوى مى داشتند، چون على "ع" با نصیحت نتوانست ایشان را به راستگویى و احقاق حق خود وادار نماید، قنبر را طلبیده فرمود شمشیر مرا حاضر كن كه كودك را از میان دو نیم كرده به این دو زن سپارم، یكى از زنان به پاى على "ع" افتاده گفت یا على "ع" من از حق خود گذشتم طفل را به حال خود گذارده به او سپار و حضرت زن دیگر را فرمود صاحب طفل این زن مى باشد كه سلامت طفل را مقدم شمرد و طفل را به او سپرد.  قسمت كردن هشت درهم میان دو تن  دو مرد با هم نشستند تا غذا بخورند یكى را پنج قرصه نان بود و دیگرى را سه قرص در این وقت مردى بر ایشان گذشت و او را دعوت كردند و او هم نشسته با ایشان شریك غذا شد و چون از خوردن بپرداخت برخاست و هشت درهم به ایشان عطا نمود و برفت. آن كس كه صاحب پنج نان بود گفت از این دراهم پنج درهمش از آن من و سه درهم از آن تو مى باشد. دیگرى گفت بذلى در حق ما دو تن شده به طور مساوى شریك مى باشیم كه چهار درهم از تو و چهار از من مى باشد و در آخر به منازعه كشیده، مرافعه به على "ع" آوردند. على "ع" فرمود صلح بكنید و چون راضى نشدند گفت هفت درهم به صاحب پنج قرص نان بدهید و یك درهم به صاحب سه قرص نان. كه مرد دوم به بانگ و خروش برآمد كه من به چهار درهم نیز راضى نشدم چگونه حكم به یك درهم مى كنى! فرمود از آن كه شما دو تن هشت قرص نان داشتى كه در خوردن سه نفر شده خوردید و اینك چون هشت را در سه ضرب كنیم بیست و چهار مى شود كه صاحب پنج قرص را پانزده قسمت و صاحب سه نان را نه قسمت مى رسد و پس از آن مالك پانزده سهم، هشت قسمت را خود و هفت آن را براى مهمان نهاده كه از عطاى مهمان هم هفت درهم او را و صاحب سه نان از نه قسمت خویش هشت آن را خود و هفت آن را براى مهمان نهاده كه از عطاى مهمان هم هفت درهم او را و صاحب سه نان از 9 قسمت خویش هشت آن را خود و یك قسمت را به مهمان داده است كه در اینجا نیز او را یك درهم مى رسد و به حساب دیگر نیز چون سه را در سه ضرب كنیم نه مى شود كه هشت آن را خود خورده یك به مهمان داده است كه باز یك درهم به او مى رسد و پنج آن دیگرى را چون در سه ضرب كنیم پانزده مى شود كه هشت خود خورده هفت به مهمان گذارده هم هفت درهم سهم مى برد كه حاضرین متعجب شده شهادت دادند كه امت را چنین امام مى باید.  كسى كه به جنایت نكرده اقرار نمود  در خرابه اى مردى كشته یافتند و كسى را دیدند كه با كارد خون آلود از خرابه بیرون مى آید. او را به جرم قتل گرفته بیاوردند و پرسیدند گفت من كشته ام. مردى دیگر آمد كه او دروغ مى گوید مقتول را من كشته ام. قضاوت به على علیه السلام بردند و او از مرد اول پرسید گفت من مردى قصابم كه در پس دیوار خرابه گوسفندى ذبح كردم و در این وقت مرا ادرار گرفته با كارد خونى به خرابه دویدم كه در بیرون شدن گرفتار شدم و دیدم با این ظواهر انكار من بیفایده مى باشد و زحمت خود مى دهم و این بود كه اقرار كردم كه من كشته ام. دیگرى گفت و اما قاتل او من بودم و دیدم بى گناهى به قرینه اى واهى بنا حق كشته مى شود نخواستم دو مظلمه بر خود هموار كنم على علیه السلام ایشان را به نزد امام حسن "ع" فرستاد تا قضاوت ایشان را ملاحظه كند و امام حسن "ع" فرمود بر هیچ یك جزا و حدى نمى باشد و هر دو را دستور آزادى فرمود و چون پرسیدند گفت مرد نخستین كه به دور از جرم مى باشد و دومین هم اگر اقرار نمى نمود بى گناهى مقتول مى گردید و با این اقرار باعث نجات و حیات او آمد و خداوند فرموده اگر كسى سبب حیات فردى شود چنان است كه همه ى مردم را زندگانى داده است و در این صورت او نیز آزاد مى باشد و دستور داد دیه ى خون مقتول را از بیت المال بپردازند.  مرافعه دو هوو  مردى را دو كنیز بود كه هر دو از او آبستن شده در یك شب بار بگذاردند، یكى دختر و دیگرى پسر و چون صبح شد منازعه میانشان افتاد كه هر یك پسر را از آن خود مى دانستند و شكایت به امیرالمومنین آوردند، حضرت فرمود شیر زنها را وزن بكنند شیر هر كدام سنگین تر بود پسر از او مى باشد.