تبلیغات
❤مجموعه اول بسته های آموزشی در کشور❤ - پدر پولدار پدر بی پول
 
پدر پولدار پدر بی پول 
هر دوی آنان، قوی، خردمند، توانا و با نفوذ بودند. هر دویشان به من نصایحی را کردند که نصایح‌شان متفاوت بود. هر دو به تحصیلات بالای دانشگاهی معتقد بودند، لیکن رشته‌ی پیشنهادی‌شان یکی نبود.  من به عوض اینکه به سادگی، آن نظرات را بپذیرم یا رد کنم، نا خودآگاه به مقایسه، تفکر بیشتر و سپس انتخاب آن‌ها پرداختم.  یکی از دلایلی که پولدار، هرروز پولدارتر شده و اقشار متوسط، در میان قرض و قولههای‌شان دست و پا می‌زنند، این است که موضوع پول، فقط در خانه مطرح می‌شود نه در مدرسه. اکثر ما، توسط والدین‌مان با پول آشنا می‌شویم. بنابراین، یک پدر و مادر بی پول چه چیزی در این خصوص می‌توانند به بچه‌های‌شان آموزش دهند؟  من به دلیل اینکه دو پدر با نفوذ داشتم، توانستم از هر دویشان در این خصوص، چیزهایی یاد بگیرم. مجبور بودم به نصایح هر دو فکر کنم و در این ارتباط، بینش با ارزشی از قدرت افکار هر کدام در زندگی‌های‌شان به دست آورم. به عنوان مثال یکی از پدرهایم عادت به گفتن این جمله داشت: «من نمی‌توانم از عهده‌ی مخارج برآیم» پدر دیگرم گفتن این جمله را قدغن کرده بود و در عوض می‌گفت: «چگونه می‌توانم از عهده‌ی مخارج برآیم؟ » اولی یک عبارت بود و دیگری یک پرسش؟ اولی تو را تبرئه می‌کرد و دومی تو را به فکر وامی‌داشت. پدری که بعداً به سرعت پولدار شد همانی بود که عقیده داشت بیان جمله‌ی: «نمی‌توانم از عهده‌ی مخارج برآیم» اتوماتیک‌وار و ناخودآگاه مغز انسان را از حرکت باز می‌دارد. اما با مطرح کردن سؤال، مغز شروع به فعالیت می‌کند. منظور او، همه‌ی خواسته های تو نبود. او در خصوص پرورش مغز و به فعالیت واداشتن آن، بسیار متعصب بود. چرا که عقیده داشت مغز، قدرتمندترین کامپیوتر دنیاست. مغز من روز به روز قوی‌تر می‌شود چون مدام آن را به فعالیت وا می‌دارم و هر چه قدرتمند‌تر شود، پول بیشتری به دست خواهم آورد. او عقیده داشت اتوماتیک‌وار گفتن جمله‌ی: «از عهده‌اش برنمی‌آیم» نشانه‌ی تنبلی مغز است. گرچه هر دو پدر من به سختی کار می‌کردند، متوجه شدم یکی از آنان عادت دارد به مجرد رو به رو شدن با موضوعات پولی، مغزش را به استراحت وامی‌دارد، در حالی که دیگری مغزش را به فعالیت وامی‌داشت. نتیجه‌اش این بود که یکی از نظر مالی روز به روز قوی‌تر شد و دیگری ضعیف‌تر. تمرینات مناسب مغزی، شانس انسان را برای کسب رفاه بیشتر می‌سازد. تنبلی امکان سلامتی و رفاه را کاهش می‌دهد.  یکی از پدرهایم توصیه می‌کرد: «خوب درس بخوان تا شرکت خوبی برای کار کردن پیدا کنی» دیگری توصیه می‌کرد: «خوب درس بخوان تا بتوانی یک شرکت خوب درست کنی» یکی می‌گفت: «علت اینکه من پولدار نیستم این است که شما بچه‌ها را دارم» دیگری اذعان می‌کرد: «دلیلی که باید من به خاطرش پولدار شوم شما بچه‌ها هستید» فرزند دو پدرِ قوی بودن به من اجازه داد، تأثیرات تفکرات متفاوت را، بر زندگی‌های افرادِ مختلف، مشاهده کنم و مقایسه کنم. من متوجه شدم، مردم واقعاً زندگی‌های‌شان را از خلال افکارشان شکل می‌دهند.  پدر بی پول من می‌گفت: من به پول علاقه‌ای ندارم. یا می‌گفت: پول، موضوع مهمی نیست.  پدر پولدار من همیشه می‌گفت: پول، قدرت است.  گو اینکه، هر دو برای آموزش و تربیت، انسان‌های قابل احترامی بودند ولی تصورات آنان در باب این که فکر می‌کنند چه چیزی برای یادگیری مهم‌تر است تفاوت داشت.  من برای پول کار نمی‌کنم. این کلماتی بود که او بارها و بارها تکرارش می‌کرد. بلکه پول است که برای من کار می‌کند! درسی از رابرت فراست جاده منتخب:  دو جاده در جنگلی زردفام از همدیگر جدا می‌شوند و متأسفانه من قادر نبودم هر دویشان را دنبال کنم. پس برای انتخاب یکی، مدتی طولانی ایستادم و به امتداد آن، تا جایی که چشم کار می‌کرد نظر انداختم. تا جایی که در زیر تپه های جنگلی پیچ می‌خورد و از نظر محو می‌شد. سپس دیگری را برگزیدم، برای وضوح و زیبایی‌اش و شاید به خاطر ادعای بهترش چون آنجا علف‌زار بود و رهگذر می‌طلبید. گو این که هر دو رهگذران زیادی داشتند و حقیقتاً به یک اندازه لگدمال شده بودند و هر دوی آن‌ها آن روز صبح، مانند هم آرمیده بودند. با برگ‌هایی که هنوز جای هیچ ردپایی بر آن‌ها نیفتاده بود. آه، من اولی را به روز دیگری موکول کردم! می‌دانستم که هر راهی به راه دیگر می‌رسد و این ادامه می‌یابد. . .  پس شک داشتم که هرگز فرصت برگشت بیابم. پس: جایی سال‌ها و سال‌ها بعد.  این جمله را با آهی آرامش بخش خواهم گفت:  دو جاده در جنگلی از هم جدا می‌شدند و من آن‌را که مسافر کمتری عبور کرده بود برگزیدم.  و همین، تمام دگرگونی‌های زندگی‌ام را موجب شد.  واقعاً همه‌ی دگرگونی‌های زندگی‌ام را موجب شد.  پول، یکی از اشکال قدرت است. اما آنچه قدرتمند است، آموزش آن است. پول می‌آید و می‌رود، لیکن اگر انسان درباره‌ی نقش و عملکرد آن آموزش دیده باشد، می‌تواند بر آن مسلط شده و ساختن رفاه و ثروت را آغاز کند. دلیل اینکه مثبت فکر کردن، به تنهایی مؤثر نخواهد بود، این است که اکثر مردم به مدرسه می‌روند بدون اینکه هرگز نقش و عملکرد پول را یاد بگیرند. بنابراین بر می‌گزینند که در زندگی، برای پول کار کنند.     آموزش‌های این کتاب:  درس 1: ثروتمندان برای پول کار نمی‌کنند.   درس 2: چرا به آموزش سواد مالی نیاز است؟   درس 3: به کار خودت اهمیت بده.   درس 4: نگاهی به تاریخ مالیات‌ها و قدرت شرکت‌ها.   درس 5: پولدارها پول می‌سازند.   درس 6: برای فراگیری کار کن نه برای پول.    فصل دوم:  درس اول: ثروتمندان برای پول کار نمی‌کنند:  پدر، ممکن است به من بگویید چگونه می‌توانم پولدار شوم؟ پدرم روزنامه‌ی آن روز عصر را زمین گذاشت و پرسید: چرا می‌خواهی پولدار شوی، پسر؟  چون امروز، مادر جیمی او را با کادیلاک جدیدشان به مدرسه آورد و قرار است آخر هفته هم به ویلای‌شان در کنار دریا برود. او در این سفر سه تا از دوستانش را همراه خود می‌برد ولی من و مایک جزو دعوت شده‌ها نیستیم. آن‌ها به ما گفتند شما را دعوت نکردیم چون «بچه های فقیری هستید» پدرم با ناباوری پرسید: واقعاً چنین گفتند؟  من به زحمت پاسخ دادم: بله همین حرف را زدند.  پدرم بی صدا سرش را تکان داد، عینکش را قدری روی بینی‌اش بالا برد و دوباره شروع به خواندن روزنامه‌اش کرد. من منتظر جواب بودم.  سال 1956 بود. من 9 سال داشتم. روزگار، چنین پیش آورده بود که من در یکی از مدارسی که بچه پولدارها در آن درس می‌خواندند، به تحصیل مشغول شوم. سرانجام پدرم روزنامه‌اش را زمین گذاشت. شاید داشت فکر می‌کرد. به آرامی شروع کرد: «خیلی خوب پسر، اگر می‌خواهی پولدار شوی باید اول یاد بگیری که چگونه پول درآوری» من پرسیدم: چگونه می‌توانم پول در آورم. او با لبخند پاسخ داد: خوب معلوم است با به کار انداختن مغزت، پسرم. جدی ‌گفت: این کل چیزی است که می‌خواهم به تو بگویم و یا اینکه من پاسخش را نمی‌دانم، پس آشفته‌ام نکن.  پدر و مادر من، فقط نیازهای ضروری ما را تأمین می‌کردند مثل خوراک، پوشاک و سرپناه، که شباهت چندانی به مال آن‌ها نداشت.  پدرم عادت داشت بگوید اگر خواهان چیزی هستی، برای بدست آوردنش، زحمت بکش. من و مایک، هر دو خواستار چیزهای زیادی بودیم اما کاری برای دو پسر بچه‌ی 9 ساله پیدا نمی‌شد که انجام دهیم.  مایک پرسید: پس ما برای پول درآوردن چه کار باید بکنیم؟  من پاسخ دادم: نمی‌دانم. ولی تو موافقی در پول درآوردن، شریک باشی؟  او موافقت خود را ابراز داشت و بدین ترتیب در آن صبح سه شنبه، مایک، نخستین شریک کاری من شد. در طول هفته‌ها خمیردندان‌های تیوپی را پس از مصرف دور نریختیم و برای خود نگه داشتیم. برای انبار کردن مواد خام مورد نیازمان جایی را درست کرده بودیم در یک کارتن قهوه‌ای رنگ و نازک که قبلاً محل ریختن شیشه های سس بود. توده‌ی کوچک تیوپ‌های مصرف شده‌ی خمیردندان‌هایی که ما جمع کرده بودیم روز به روز بیشتر و بیشتر می‌شد.  روز موعود فرا رسید. دیگ استیل بزرگی را روی زغال‌ها قرار دادند و درونش را پر از تیوپ‌های خالی خمیردندان‌ها کردند که ذوب شدند. در آن روزها، خمیردندان‌ها را از تیوپ‌های پلاستیکی نمی‌ساختند. از سرب می‌ساختند. بنابراین، وقتی رنگ روی آن‌ها در اثر حرارت محو می‌شد، تیوپ‌ها یکی پس از دیگری در داخل دیگ استیل آب شده و به تدریج کاملاً مایع می‌شدند. آنگاه با کمک ملاقه های بزرگی که از مادرم گرفته بودیم سرب آب شده را از سوراخ کوچکی که در بالای قوطی‌های شیر قرار داشت به داخل آن می‌ریختیم.  قوطی شیر، قبلاً با گچ زنده پر شده بود. همان گچی بود که پیش از مخلوط شدن با آب به اطراف پراکنده بود. سرانجام، زمانی که ریختن سرب‌ها تمام شد، دیگ استیل را پایین گذاشته پیروزمندانه لبخندی زدم. ما با ریخته گری از سرب، سکه می‌ساختیم.  وقتی پدرم متوجه شد، از ما خواست که این کار را کنار بگذاریم. توضیح داد که به این کار جعل سکه می‌گویند.  من و مایک متوجه شدیم که کار بیهوده‌ای کرده‌ایم.  پدرم گفت: اگر شما پسرها می‌خواهید یاد بگیرید چگونه پولدار شوید، از من سؤال نکنید، با پدر مایک در این باره صحبت کنید.  مایک با چهره‌ای در هم گفت: «پدر من؟ » پدر با لبخندی تکرار کرد : «بله، پدر تو، من و پدر تو، در یک بانک حساب داریم و بانک دارمان مشترک است او خیلی در مورد پدر تو حرف می‌زند. بارها به من گفته که وقتی پدرت برای کارها و حساب و کتاب‌های‌شان به بانک می‌آید، حرف‌ها و عملکردهایش، اعجاب انگیز است» مایک همان شب با پدرش صحبت کرد و از او خواست تا راه پولدار شدن را به ما نشان دهد. پدر مایک قبول کرد و قرار شد سه شنبه، ساعت 7 صبح به آنجا برویم به محلات فقیر نشین شهر.  شروع درس‌ها:  من ساعتی ده سنت به شما می‌پردازم.  حتی مطابق استانداردهای سال 1956 هم، ده سنت برای هر ساعت کار، رقم پایینی بود.  من و مایک آن روز صبح، ساعت 8 با پدر مایک دیدار کردیم. بیش از 1 ساعت منتظر ماندیم.  تا اینکه پدر مایک از اتاق بیرون آمد و گفت: حاضرید، پسرها؟  ما در حالی که صندلی‌هایمان را از کنار دیوار برداشته، نزدیک او می‌کشیدیم، سرهایمان را به تأیید تکان دادیم.  خیلی خوب، پیشنهاد من این است: من به شما این آموزش را می‌دهم اما نه به شکل آموزش‌های کلاسی. شما برای من کار می‌کنید و من در مقابل، به شما پول درآوردن را یاد می‌دهم. اگر کار نکنید من چیزی به شما نخواهم گفت. هر چه زودتر کارتان را شروع کنید، من زودتر خواهم توانست آموزشم را شروع کنم و اگر بخواهید مثل مدرسه، یک جا بنشینید و فقط به حرف‌های من در این باره گوش کنید، جز تلف کردن وقت من و خودتان، ثمری نخواهید برد.  رابرت گفت: می‌توانم چیزی بپرسم؟  پدر مایک با لبخندی که گویا از دست ما به ستوه آمده است، پاسخ داد: خیر. یا می‌پذیرید یا رد می‌کنید. من کار دارم، نمی‌توانم وقتم را تلف کنم. توانایی اینکه چه وقت باید تصمیمات سریع گرفت، مهارت بزرگی است.  در حال حاضر موقعیتی به شما پیشنهاد شده است: یا تعلیم و تربیت شما در 10 دقیقه شروع می‌شود یا هرگز نمی‌شود.  پدر مایک صدایش را پایین آورده با لحن تحکم آمیزی گفت: قبول می‌کنید یا نمی‌کنید؟  پاسخ دادم: «قبول می‌کنم» و پذیرفتم که به جای ورزش کردن، به کار بپردازم.  سی سنت آخر:  دو شنبه‌ای زیبا، من و مایک رأس ساعت 9 صبح، کار خودمان را زیر نظر خانم مارتین آغاز کردیم. او زن مهربان و صبوری بود. همیشه به ما خاطر نشان می‌کرد که او را به یاد دو پسرش که اکنون بزرگ شده و از پیشش رفته‌اند می‌اندازیم. بسیار سختگیر بود و حسابی از ما کار می‌کشید.  پدر مایک، که از او به عنوان پدر پولدارم نام می‌برم، مالک 9 تا از این سوپرمارکت‌های کوچک به همراه پارکینگ‌های بزرگی در آن‌ها بود.  من و مایک تا سه هفته در خدمت خانم مارتین بودیم و کارمان را به او گزارش می‌دادیم. کار ما مقارن ظهر تمام می‌شد و او سه سکه‌ی 10 سنتی در دست هر کداممان می‌گذاشت. در آن زمان، اواسط سال 1950، باز هم 30 سنت برای هر روز کار، رقم خوشایند و مطلوبی به نظر نمی‌رسید. کتاب‌های کمدی در آن هنگام 10 سنت ارزش داشت و من غالباً دست مزدم را در مسیر رفتن به خانه، از آن کتاب‌ها می‌خریدم.  4 شنبه‌ی هفته آخر، من دیگر کاملاً آماده شده بودم کارم را رها کنم. آخر به این دلیل پذیرفته بودم که برای پدر مایک کار کنم که او در مقابلش راه پول درآوردن را به من یاد دهد، لیکن اکنون می‌دیدم که برای ساعتی ده سنت برده‌ی او شدم. مهم‌تر از همه اینکه، من از آن شنبه کذایی به بعد دیگر پدر مایک را ندیدم.  وقت نهار به مایک گفتم: من دیگر کار نمی‌کنم.  مایک لبخندی زد.  من با عصبانیت و ناکامی پرسیدم: به چی می‌خندی؟  پدرم این را پیش بینی کرده بود. او گفت که هر وقت خواستی کارت را رها کنی آماده‌ی دیدارت خواهد بود.  روز شنبه، صف انتظار:  من خودم را برای روبه رو شدن با او کاملاً آماده کرده بودم. حتی پدر واقعی‌ام هم از دست او عصبانی بود. پدر واقعی‌ام، یعنی همان که پدر بی پولم خطابش می‌کنم، عقیده داشت که پدر ثروتمندم، قانون کار کودکان را نقض کرده و باید تحت پیگرد قرار گیرد.  پدر تحصیل کرده و بی پول من گفت: که باید تقاضای آنچه را سزاوارش هستم از او بکنم. حداقل ساعتی 25 سنت. 45 دقیقه گذشت. داشت دود از کله‌ی من بلند می‌شد. خانه خالی بود و من در آن صبح زیبا و آفتابی هاوایی، در نشیمن کهنه و تاریک و بوی گرفته‌ی پدر مایک نشسته بودم و انتظار می‌کشیدم تا با آدم خسیسی که بچه‌ها را به بیگاری می‌کشد صحبت کنم. صدای پایش و خش خش‌هایش را می‌شنیدم که دور اتاق پرسه می‌زد و با تلفن صحبت می‌کرد گویا من را فراموش کرده. من دیگر آماده بودم که برخاسته بیرون بروم، اما به دلایلی ایستادم.  سرانجام 15 دقیقه بعد یعنی رأس ساعت 9 پدر پولدارم قدم زنان از اتاقش بیرون آمد بدون اینکه چیزی بگوید، با دست به من اشاره کرد که وارد دفتر تیره و خفه‌اش شوم.  من داشت گریه‌ام می‌گرفت، بدون فکر از دهانم پرید: شما در این معامله سر حرفتان نایستادید.  شما گفتید: اگر برایتان کار کنم به من آموزش خواهید داد. من برای شما کار کردم، سخت هم کار کردم، حتی از مسابقات بیس‌بالم به این خاطر گذشتم. ولی شما به قول خودتان عمل نکردید. شما به من هیچ چیز یاد ندادید.  پدر پولدارم گفت: بد نیست، در کمتر از 1 ماه حرف‌های تو هم مثل اکثر کارمندانم شده است.  پرسیدم: چی؟ نمی‌دانستم منظورش چیست.  پدر پولدارم به آرامی گفت: من دارم به تو آموزش می‌دهم.  با عصبانیت گفتم: چه چیز را آموزش می‌دهی؟ هیچ چیز! پدرم گفت: از کجا میدانی که هیچ آموزشی به تو ندادم؟  آیا آموزش صرفاً به معنای صحبت کردن و ایراد سخنرانی است؟  گفتم: خوب، بله.  با تبسمی گفت: این شیوه‌ی مدارس است. اما، زندگی به تو این‌گونه آموزش نمی‌دهد و باید بدانی که زندگی، بهترین آموزگار همه‌ی ماست. زندگی، در اکثر مواقع با تو سخن نمی‌گوید. بلکه به نوعی با تلنگری ناخوشایند، در مسیری تو را هل می‌دهد. هر تلنگر و فشاری که زندگی به تو وارد می‌کند حرف‌های اوست. بیدار شو! چیزهایی هست که می‌خواهم یاد بگیری.  اگر تو درس‌های زندگی را خوب یاد بگیری، درست عمل خواهی کرد. در غیر این صورت زندگی همچنان به هل دادن و سرگردان ساختنت ادامه خواهد داد. مردم دو کار انجام می‌دهند، بعضی‌ها فقط منتظر می‌مانند و اجازه می‌دهند زندگی هلشان بدهد و گروه دیگر عصبانی شده و مقاومت می‌ورزند. ایشان نمی‌دانند این زندگی است که به آن‌ها تلنگر می‌زند و جبراً به جلو می راندشان.  زندگی همه‌ی ما را به اجبار به جلو هل می‌دهد، برخی در این میان می‌برند و تسلیم می‌شوند و برخی دیگر می‌جنگند و فقط تعداد کمی می‌مانند که از این تلنگرها درس‌هایی یاد می‌گیرند و پیش می‌روند. آنان این جبر زندگی را با خوش‌رویی پذیرا می‌شوند. در نظرشان این تلنگرها به مفهوم آن است که آنان نیازمند یادگیری هستند، ایشان فرا می‌گیرند و پیش می‌روند. اما اکثریت مردم مبارزه را رها کرده و تعداد معدودی مثل تو، به مبارزه برمی‌خیزند.  پدر پولدارم ادامه داد: اگر تو جزو آن دسته از آدم‌های مهربان و قانعی باشی که نه دل و جرأت و نه صبر و تحمل چیزی را دارند، در این صورت هر زمان که زندگی به تو تلنگری وارد می‌کند، تسلیم می‌شوی. اگر از آن آدم‌ها باشی تمام عمر به دنبال زندگی امن، انجام کارهای درست و آماده سازی خود برای رویارویی و مقابله با اتفاقاتی خواهی شد که هرگز به وقوع نخواهد پیوست. در نهایت هم یک پیرمرد کسل کننده از دنیا خواهی رفت.  با نگاهی عمیق‌تر به ماجرا متوجه می‌شوی که تو در حقیقت از ریسک کردن در هراس بوده‌ای و گرچه واقعاً می‌خواستی برنده شوی ولی ترس از شکست، در درون تو بیشتر از هیجان برنده شدن بود. آنگاه با نگاهی عمیق، تو و فقط خود تو خواهی فهمید که واقعاً به دنبال برنده شدن نرفته‌ای. بلکه امنیتِ کاری را در زندگی برگزیده‌ای.  در آن موقع بود که پدر پولدار این نقطه نظر محوری و اساسی خود را که باعث متمایز شدنش از همه‌ی کارمندانش و همچنین پدر بی پول من شده بود، با من در میان گذاشت. دیدگاهی که سرانجام او را به یکی از پولدارترین افراد هاوایی مبدل ساخت. حال آنکه پدر تحصیل‌کرده اما بی پول من تمام عمر از نظر مالی دست و پا زد و در مضیقه بود. این دیدگاه، دیدگاهی منحصر به فرد و خارق‌العاده بود که تمام زندگی مرا زیرورو کرد. اینکه با دست به سرم زد و گفت: این جسمی است که میان گوش‌هایت قرار دارد.  پدر پولدارم بارها و بارها این نقطه نظر را برایم بازگو کرد و من اسمش را درس شماره یک او می‌گذارم.  «مردم کم درآمد و اقشار میانی برای پول کار می‌کنند اما برای پولدارها پول است که کار می‌کند» پدر پولدارم درس اول مرا ادامه داد: خوشحالم که تو از کار کردن به ازای ساعتی ده سنت، عصبانی شدی. اگر از این وضع دلخور و عصبانی نمی‌شدی و با رضایت کارت را ادامه می‌دادی، به تو می‌گفتم که قادر به آموزشت نیستم. می‌بینی یک آموزش درست، نیازمند صرف انرژی، صبر و شکیبایی و میل شدید است. عصبانیت جزء بزرگ این فرمول است. چرا که صبر ترکیبی از عصبانیت و عشق است. وقتی موضوع پول مطرح می‌شود اکثریت مردم، مایلند آن را در کمال امنیت فکری و ایمنی کامل بدست آورند. بنابراین صبر در این خصوص راهنمای آنان نخواهد بود. بلکه ترس راهنمای‌شان است.  برای بیشتر مردم، پول بیشتر، زیر قرض رفتن بیشتر است.  پدر پولدارم، به آرامی و ملایمت در صندلی‌اش جابجا شد تا درست روبروی من قرار گیرد. پرسید:  آماده‌ی یاد گرفتن هستی؟  من به آهستگی سرم را تکان دادم.  همان طور که گفتم چیزهای زیادی است که تو باید یاد بگیری. آموزش اینکه چگونه پول را در خدمت خودت به کار اندازی یک عمر آموزش است.  مردم عموماً برای 4 سال به دانشگاه می‌روند و فکر می‌کنند که آموزش‌شان به اتمام رسیده است. من از قبل می‌دانستم که آموزش من درباره‌ی پول به تمام عمرم به طول خواهد انجامید، چون ساده بگویم هر چه بیشتر می‌فهمیدم بیشتر متوجه می‌شدم که چقدر کم می‌دانم و نیازمند دانستن بیشتر هم هستم. غالب مردم ا ین موضوع را آموزش نمی‌بینند. آنان سر کار می‌روند، چک حقوقی‌شان را دریافت می‌کنند، آن را با مخارج‌شان هماهنگ می‌سازند و بس. این است کل کارشان و دائم هم از این متعجبند که چرا دخل و خرج شان برابری نمی‌کند؟ آن گاه به این نتیجه می‌رسند که درآمدِ بیشتر، مشکل‌شان را حل خواهد کرد. فقط تعداد معدودی می‌فهمند که مشکل آنان فقدان آموزش‌های مالی است.  درس شماره‌ی 1: پولدارها برای پول کار نمی‌کنند.  برای سه هفته‌ی آینده من و مایک هفته‌ای سه ساعت یعنی شنبه به شنبه به رایگان کار می‌کردیم. کار مرا آزار نمی‌داد و روال عادی کار برای‌مان آسان‌تر شده بود. تنها ناراحتی‌ام از دست دادن مسابقات بسیار و عدم توانایی برای خرید معدود کتاب‌های کمدی بود که قبلاً می‌خریدم.



درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox